سلامتی

24medicaljournal

داستان قسمت آخر سریال شهرزاد لو رفت!

داستان قسمت آخر سریال شهرزاد لو رفت

لو رفتن ماجرای سریال شهرزاد در قسمت های پایانی

بازیگر نقش مل مل در «شهرزاد» گفت: فصل دوم سریال شهرزاد در مرحله پیش تولید است و در اردیبهشت ماه ضبط می شود. در رابطه با ادامه داستان هم باید بگویم طبق اطلاعات من بزرگ آقا کشته و شیرین دختر او راهی تیمارستان می‌شود به همین دلیل بچه به شهرزاد تعلق می‌گیرد و او با فرهاد ازدواج می کند.

به گزارش اقتصاد آنلاین به نقل از میزان، ساقی زینتی بازیگر سینما و تلویزیون گفت: این روزها مشغول ضبط سکانس پایانی یک تله فیلم با عنوان دو خواستگار به کارگردانی علیرضا اتفاقیان هستم که در این تله خشایار راد، رضا رویگری، زهره حمیدی و یک بازیگر شیرازی نیز حضور دارند.

وی افزود: قصه این فیلم نیز به این گونه است که سه خواهر در یک خانواده هستند که نقش یکی از این سه خواهر را من و دیگری را زهره حمیدی بازی می کنیم. در این فیلم ما هر کدام دو پسر داریم و خواهر دیگر ما یک دختر دارد و رضا رویگری نقش برادر ما بازی می کند که وضعیت مالی خوبی دارد؛ اما هیچ همسری ندارد و در ادامه می خواهد تمام ارث و میراث خود را به نام دختر خواهرش کند و ما در این میان تلاش داریم این دختر را عروس خود کنیم.

بازیگر «دنیای شیرین دریا» عنوان کرد: با توجه به سابقه آشنایی با علیرضا اتفاقیان و داستان پر کشش این فیلم حاضر به ایفای نقش در این تله شد.

این بازیگر با اشاره به حضورش در سریال «شهرزاد» تصریح کرد: حسن فتحی کارگردان بسیار خوش فکر است و هر بازیگری آرزوی همکاری با او را دارد که این اتفاق در “شهرزاد” برای من رخ داد؛ البته این را هم باید بگویم که در ابتدا قرار بود نقش دایه بچه های بزرگ آقا را بازی کنم که نقش بسیار پر رنگی بود. اما در ادامه فیلم نامه عوض شد و این نقش به من رسید. روزی هم که سر صحنه رفتم به حسن فتحی این موضوع را گفتم و او در پاسخ به من گفت با وجود اینکه نقش مل مل در “شهرزاد” نقش کوچکی است؛اما اگر خوب از آب دربیاید، دیده می‌شود که خدا رو شکر این اتفاق هم افتاد.

بازیگر سریال «شهرزاد» عنوان کرد: با خروجی خوب سریال «شهرزاد» مردم از شبکه های ماهواره ای به سمت یک سریال ایرانی گرایش پیدا کردند و با توجه به اینکه این سریال برای مردم ملموس بود، توانستند با آنها ارتباط برقرار کند.

وی ادامه داد: با توجه به امکانات خوبی که در اختیار حسن فتحی قرار گرفته بود؛ او توانست آنچه که در ذهنش است را به خوبی پیاده کند. به همین دلیل توانست یک اثر الف ویژه ارائه دهد.

زینتی بیان کرد: من 25 سال است که کار بازیگری را پیگیری می‌کنم اما گاهی مجبوریم به خاطر حضور برخی بازیگران تازه کار در یک فیلم بیش از 100برداشت داشته باشیم، تا مورد قبول کارگردان واقع شود. به همین دلیل اگر در این سریال بازیگران حرفه ای نبودند و حس خوبی را به طرف مقابل انتقال نمی دادند، هیچ وقت خروجی کار به این زیبایی نبود.

بازیگر گلوگاه ادامه داد: فصل دوم سریال شهرزاد در مرحله پیش تولید است و در اردیبهشت ماه ضبط می شود. در رابطه با ادامه داستان هم باید بگویم طبق اطلاعات من بزرگ آقا کشته و شیرین دختر او راهی تیمارستان می‌شود به همین دلیل بچه به شهرزاد تعلق می‌گیرد و او با فرهاد ازدواج می کند.

بازیگر «پس از باران» بیان کرد: با کشته شدن مل مل در قسمت 22 توسط شیرین مردم برای من در کوچه و خیابان دلسوزی می کردند و به همین ترتیب مشخص می شد که آنها با این نقش ارتباط خوبی برقرار می کردند.

وی خاطرنشان کرد: می خواهم روی این نکته تاکید کنم که اگر شرایط مطلوبی در یک فیلم برای یک بازیگر فراهم باشد به طوری که او دغدغه گرفتن حقوق خود را نداشته باشد، خروجی کار خوب از آب در می آید.

 

خلاصه داستان قسمت اول از فصل سوم سریال شهرزاد

در این سمت شروانی و بهبودی در مورد نقشه ی قتل قباد با هم دست دوستی میدهند

همچنین اکرم و شهربانی چی (امیرجعفری) در مورد

نگه داشتن بچه ی قباد به توافق می رسانند.

همچنین حمیرا تصمیم به طلاق با هوشنگ را میگیرد.

که مادرش او را از این تصمیم پشیمان می کنند.

همچنین قباد ، هوشنگ را برای خبرچینی

و جاسوسی از زندگی شهرزاد و فرهاد اجیر میکند.

همچنین بهبودی با دزدیدن شروانی به دلیل حرف هایش

در مورد همسرش او را شماتت کرد.

سپس تفنگی خالی به او داد و مثلا او را بخشید

ولی در ادامه قباد در صحنه ظاهر شد و به دلیل دزدین شیرین ، شروانی را کشت

خلاصه داستان قسمت دوم از فصل سوم سریال شهرزاد

در این قسمت اکرم که قصد کشتن کبیر (امید) را دارد لو می رود

و پس از سر و صدای کلفت امید ، و رسیدن قباد ، اکرم را اخراج میکند

اکرم که پس از اینکه میفهمد اخراج شده است.

اینکه زن صیغه ای قباد است را لو می دهد

و میگوید که از او حامله است.

پس از آن قباد با زدن او و پرت کردنش از پله ها

بی هوش می شود.

و نصرت اکرم را شبانه از عمارت بیرون می برد.

نصرت که از سوی قباد ماموریت یافته بچه را سقط کند.

با دکتر تماس میگیرد.

صابر عبدلی هم که به کمک یک وکیل فرمایشی آزاد شده است.

اصرار دارد تا شیرین را ببیند و هاشم خان مخالفت میکند

تا اینکه به صورت مخفی با هاشم پیش شیرین می رود.

هوشنگ هم که مشغول به جاسوسی است اخبار را به قباد منتقل میکند.

که این باعث لو رفتن محل اختفا شیرین می شود.

و شیرین هم در حین حرف های عاشقانه می گوید که همچنان به قباد فکر میکند.

هاشم هم خیالاتی شده و با عمه بلقیس یا همان قرص قمر در خیالاتش حرف میزند.

وقتی هاشم بصورت ناگهانی متوجه می شود که او را دنبال کرده اند.

به سرعت برای گرفتن آن فرد اقدام می کند که در حین تعقیب فرد تصادف کرده و می میرد.

در همین حین هاشم نیز فوری برای جابجا کردن شیرین اقدام میکند

خلاصه داستان قسمت سوم از فصل سوم سریال شهرزاد

در قسمت سوم از فصل سوم سریال شهرزاد

هاشم و صابر عبدلی ، شیرین را از دارالمجانین بر میدارند و فرار میکنند.

پس از آن شیرین پیشنهاد میکند او را نزد آقای صدق نوری وکیل خانوادگی آن ها ببرند.

اکرم نیز در بیمارستان بستری است.

و جناب سروان به بالا سر او می رود.

شیرین به جایی امن منتقل می شود

و در کلوب شیرین که این روز ها نامش به کلوب کبیر تغییر کرده .

قباد دیوانسالار و شاپور بهبودی با هم جلسه ای در مورد تجارت هایشان دارند .

پس از آن هاشم و وکیل صدق نوری در مورد وصیت نامه بزرگ آقا

ارث و میراث شیرین و همینطور احتمال قتل بزرگ اقا توسط این قباد و نصرت حرف هایی میزنند.

در بیمارستان ، اکرم را میخواهند به اتاق عمل ببرند تا بچه اش را دکتر میرزاده سقط کند

که سروان آقا پرویز متوجه این موضوع شده و با اسلحه دکتر را تهدید میکند.

و از او در مورد گواهی فوت بزرگ آقا ، برگه ی جنون شیرین

و قصدش برای سقط بچه اعتراف میگیرد.

و او را وادار میکند تا به دروغ بگویند که بچه را سقط کرده

و گواهی های لازم را به نصرت بدهد.

قباد و سرهنگ تیموری همدردی میکنند

قباد و تیموری در مورد عشق های نافرجامشان با هم در رستورانی به درد دل می پردازند.

و همینطور در مورد ماجرای فراری دادن همسر شاپور بهبودی که با کمک عمه بلقیس

و هاشم انجام شده بود حرف هایی را به تیموری میگوید.

سروان آقا پرویز هم به دستیارش دستور می دهد سایه به سایه هاشم خان را تعقیب کند.

نصرت و قباد از ماجرای حمایت سروان آقا پرویز از اکرم با خبر می شوند

و نصرت قول می دهد تا او را با پول بخرد و راضی کند.

پس از آن نامه ای را مدیر مدرسه ای که فرهاد در آن کار میکند به او می دهد

که در آن ، فرهاد را اخراج کرده و به او اجازه ی تدریس نمیدهند.

وعده ی هفتگی دیدار شهرزاد و فرزندش این هفته به تاخیر می افتد

و شهرزاد با ناراحتی به خانه ی دیوانسالار ها میرود.

تهدید قباد به مرگ ، توسط فرهاد

فرهاد نیز پس از شنیدن این خبر اسلحه اش را بر میدارد و به سوی خانه دیوانسالار حرکت میکند.

پس از رسیدن به آنجا با قباد روبرو می شود

و در مورد لغو وعده هفتگی و اخراج فرهاد از مدرسه با او بحث میکند.

همچنین در همین لحظات ، فرهاد بزور وارد خانه ی دیوانسالار شده

و با تفنگ و تهدید وارد خانه می شود.فرهاد تفنگ را به سوی قباد میگیرد.

که نصرت میرسد و پس از دعوت به آرامش ، از آنها میخواهد خانه را ترک کنند.

که در حین ترک خانه ، صدای گریه ی امید (کبیر) می آید.

پس از خروج آنها ، قباد از نصرت میخواهد تا فرهاد را بکشند.

که نصرت …..

خلاصه داستان قسمت چهارم از فصل سوم سریال شهرزاد

همه در حیاط خانه ی هاشم خان جمع شده اند و نگران شهرزاد و فرهاد هستند

که همان لحظه شهرزاد و فرهاد سر میرسند.

هاشم خان در مورد اینکه آیا فرهاد وارد عمارت شد یا نه سوال میکند و جواب سر بالا می شنود.

پس از آن شهرزاد و فرهاد ، در خانه با هم اندکی بحث میکنند.

که حرف هایی که رد و بدل می شود به چک زدن شهرزاد به فرهاد منجر می شود.

که فرهاد از ناراحتی خانه را ترک میکند و شهرزاد به دنبال او به راه می افتد.

که وقتی فرهاد را میبیند که در گوشه ای از یک کوچه نشسته است کنار او مینشیند و از او دلجویی میکند.

گفت و گوی شهرزاد و فرهاد درباره تصمیمشان به فراری دادن دکتر مصدق

در این گفت و گو شهرزاد به اینکه فرهاد میخواهد دست به عمل خطرناکی بزند ، پی میبرد.

و فرهاد قضیه ی تصمیمشان برای فراری دادن دکتر مصدق را به او میگوید.

در حین همین حرف ها هوشنگ مکالمات آنها را بصورت پنهانی گوش می دهد.

ملاقات نصرت و هاشم خان پیرامون اتفاقات شب گذشته

روز بعد شهرزاد و هاشم در اتومبیل در مورد اتفاقات شب قبل

حرف هایی میزنند و شهرزاد موضوع را برای هاشم خان شرح میدهد.

پس از آن نصرت طبق قرارش با هاشم می آید تا با هم حرف هایی در مورد اتفاقات اخیر بزنند.

در حین این حرف ها ، هاشم با عصبانیت ، به اینکه می داند قباد

دو روز قبل از مرگ بزرگ آقا قرار بوده از ارث محروم شود اقرار میکند.

همفکری فرهاد و دوستانش برای فرار مصدق

فرهاد با دوستانش در کافه به صحبت و نقشه کشیدن برای فراری دادن دکتر مصدق می پردازند

در آن طرف قضیه شهرزاد و هاشم در حال برگشتن به خانه هستن

و هاشم حرف های نصرت را شرح می دهد که شهرزاد میگوید

بخاطر اینکه نمیتواند امید را ببیند میخواهد از قباد شکایت کند.

تعقیب و گریز هاشم خان و ملاقات شهرزاد و شیرین

در همین لحظات هاشم متوجه میشود که یک مامور شهربانی

در حال تعقیب آنهاست که همین باعث می شود به سرعت رفته تا او آنها را گم کند.

پس از آن ، با هم به دفتر وکالت صدق نوری می روند.

که در همین میان شیرین نیز در حال سر و صدا برای بیرون رفتن و دیدن عمه بلقیس است.

که هاشم خان مجبور می شود ماجرای مرگ عمه بلقیس را برای او شرح دهد.

که شیرین شروع به بی قراری میکند.

شهرزاد وارد اتاق می شود و به دلداری او میپردازد.

خبر تصمیم فراری دادن مصدق توسط فرهاد و دوستانش به قباد می رسد

هوشنگ نیز شنیده هایش در مورد عملیاتی که در آن فرهاد میخواهد مصدق را فراری دهد را برای قباد میگوید.

هاشم ، شهرزاد ، وکیل صدق نوری و صابر عبدلی به خاطر اصرار

به اتفاق شیرین به آرامگاه بزرگ آقا و عمه بلقیس می روند.

در پایان شیرین بخاطر اذیت های شهرزاد ، از او عذرخواهی میکند.

و از او برای هدف مشترکشان یعنی انتقام از قباد و پس گرفتن کبیر (امید) کمک میخواهد.

و با هم دست دوستی می دهند.

تعقیب هوشنگ توسط مادر شهرزاد و گرفتن مچ او

مادر شهرزاد با شنیدن مکالمه تلفنی هوشنگ و زن جدیدش ، متوجه می شود او زن دیگری نیز گرفته است.

وطبق قرار هوشنگ و آن زنگ درب اداره حاضر میشود تا هوشنگ را تعقیب کند.

و پس از تعقیب خانه ی مهری را یاد میگیرد

و ماجرای ازدواجش با هوشنگ را از یکی از همسایه هایشان میپرسد

مهری هم از هوشنگ میخواهد تا با هم ازدواج رسمی کنند.

خلاصه داستان قسمت پنجم از فصل سوم سریال شهرزاد

در ابتدای این قسمت مادرشهرزاد پس از آنکه هوشنگ خانه ی زن دومش

را ترک میکند ، درب خانه را میزند و وارد خانه می شود و با تهدید

به مهری میگوید که پایش را از زندگی هوشنگ بیرون بکشد

مهری که میگوید کار خلاف شرع نکرده است و صیغه ی اوست ، مادر شهرزاد جا میخورد

و حرفش را تکرار میکند و میخواهد خانه او را ترک کند که مهری میگوید خودتان به هوشنگ بگویید.

و زورتان به من میرسد ؟

که مادر شهرزاد خانه را ترک میکند.

دعوای قباد و نصرت و قهر نصرت

قباد و نصرت در مورد پیشرفت خاندان دیوانسالار با یکدیگر حرف میزنند.

قباد که از حرف های نصرت در این موارد کلافه می شود

میگوید هیچکس درد مرا نمیفهمد و فقط به فکر پر کردن جیب خودتان هستید

نصرت میگوید دردت را میفهمم ولی دیدی که هاشم در مورد اینکه

بزرگ آقا میخواسته همه چیز را به نام دخترش بزند چه گفت

کافیست به اینکه بزرگ آقا خودش مرد یا او را به قتل رساندیم کنجکاو شوند.

اینگونه است که گیر می افتیم

قباد نیز در جوابش میگوید خودت کشتی و خودت هم پاسخش را خواهی داد

نصرت که جا میخورد میگوید : یعنی من اعدام بشم برات مهم نیست

قباد نیز می گوید : نه ، تو هم مثل ذبیح و رجب و اسد ، اسمت به لیست

جان فدا های خاندان دیوانسالار اضافه میشه.

نصرت با عصبانیت میگوید : خیلی نامرد و بی معرفتی قباد

من تو کل دوران حبس به فکر تو بودم ، از وقتی که بیرون اومدم هم شب

و روزمو گذاشتم که چجوری آقا و سالار بشی ، حالا باید این حرفا رو بشنوم

قباد هم با بی خیالی میگوید : با بچه حرف نمیزنی

تو حبس به چی فکر میکردی ؟ نقشه میکشیدی که چجوری بیای بیرون

بعدم یه قائله پدری پسری راه بندازی ، و خودت جا کنی ور دل دیوانسالارا

اونم فقط لفت و لیست ، این منتا رو سر من هوار نکن

همتون ساز خودتونو میزنین ، نصرت هم می گوید :

سفره دیوانسالارا لاخ ریش کسایی که دورت جمع کردی ، نه من

من نصرتم ، پدرتم ، تا الان هر خرابکاری ای من لاپوشونی کردم

هر گندی که بالا آوردی من سر و تهش هم آوردم ، آخریشم همین دختره اکرم

قباد میگوید وضع خودت از من خیلی بدتره آقای پدر ، من جای تو بودم با کلفت دو هزاریا نمیریختم رو هم …

نصرت با عصبانیت میگوید : یه دفعه دیگه ازین حرفا بزنی

که قباد حرفش را قطع میکند و میگوید : چه غلطی میخوای بکنی ؟ برو بیرون …

نصرت موقع خروج عصبی می شود و میگوید : دیگه رنگ منم نمیبینی …

خواستگاری صابر عبدلی از شیرین و مهریه شیرین

در بخش دیگری صابر عبدلی وارد اتاق می شود و با ظاهرش شیرین را اندکی میترساند

شیرین که از این وضعیت کلافه شده است

میگوید بعد اینکه همه چی درست شد ، تو چی میشی ؟

چیکار میکنی ؟

صابر هم به شوخی میگوید : هیچی دیگه منم میرم ساوه و میشم

داماد همون صاحب کارم تو ساوه و شش هفت تا بچه گوگوری مگوری و…

که شیرین ناراحت میشود و میگوید : درست صحبت کن ، من هنوز دیوونم ها …

صابر هم میگوید : منم هنوز دیوونم ، دیوونه تو ام.

بعد از آن صابر میگوید به شیرین علاقه دارد و دوست دارد بااو ازدواج و به او خدمت کند

شیرین وقتی به اینجا میرسد میگوید مهریه من یک اسلحه است و یه گلوله توی مغر قباد

مهریم رو هم قبل از عقد میخوام ، که صابر شرط او را قبول میکند

پس از آن شیرین می گوید همه چیز زیر سر اکرم است

و دلش میخواهد بداند او کجاست و چه غلطی میکند.

پس از آن شیرین میگوید : میخواهد از آنجا برود و خودش میداند چیکار کند

و از صابر میپرسد که تا تهش هست یا نه ؟

که صابر میگوید تا تهش هست و کمک شیرین میکند

و از شیرین قول میگیرد که قرص هایش را به موقع بخورد

سروان آقا پرویز عاشق اکرم می شود

سروان آقا پرویز به خانه ی اکرم میرود تا از او خبری بگیرید

و به او ابراز علاقه میکند ، اکرم در ابتدای کار باور نمیکند ؟

ولی پس از آن حرف هایش را باور میکند

لو دادن اینکه بزرگ آقا توسط نصرت و قباد به قتل رسیده است

و قضیه اینکه نصرت و قباد ، بزرگ آقا دیوانسالار را کشته اند را بازگو میکند

و قضیه ی اینکه نصرت ، پدر قباد است را نیز به سروان آقا پرویز میگوید.

قباد و سرهنگ تیموری نقشه ی پاپوش برای هاشم خان و دستگیری فرهاد را میکشند

قباد از سرهنگ تیموری میخواهد تا بار مواد مخدری برای هاشم جاسازی کند

و به این بهانه او را دستگیر کنند و در ازای آن زمین و درصدی از یک تجارت را به او میدهد.

همچنین قضیه ی تصمیم فرهاد برای فراری دادن دکتر مصدق را نیز برای تیموری شرح میدهد.

و تصمیم میگیرند جوری وانمود کنند که در یک تاریخ میخواهند مصدق را به تبعید ببرند.

تا در آن روز مچ فرهاد و دوستانش را بگیرند و آن ها را دستگیر کنند.

شیرین و خبر بارداری اکرم از قباد

شیرین و صابر عبدلی می روند تا اطراف عمارت دیوانسالار سر و گوشی آب بدهند.

که شیرین از یکی از کلفت ها میچرسد اکرم چه شده است

و او نیز ماجرای رسوایی اکرم و صیغه شدن برای قباد و بارداریش را میگوید.

هوشنگ و ماجرای رفتن مادر حمیرا به خانه مهری زن صیغه ای هوشنگ

هوشنگ هم در خانه پدری شهرزاد می رود تا به مهری زنگ بزند و مهری ماجرای آمدن مادر هوشنگ را میگوید

ولی چون فکر میکرده او خواهر بزرگ هوشنگ است ، درست او را معرفی نمیکند

هوشنگ هم شک میکند که مادر شهرزاد به خانه زن صیغه ای اش رفته ولی مطمئن نیست

پیدا کردن راهی برای فهمیدن تاریخ انتقال مصدق به احمدآباد

سهراب یکی از اعضای تیم فرهاد که تصمیم به فراری دادن مصدق داشتند ، نیز خبری می آورد

که دوستی دارد و به واسط ی او میتوانند تاریخ بردن مصدق به تبعید را بفهمند.

دعوای وکیل صدق نوری و صابر و طرفداریشیرین از صابر و معرفی صابر به عنوان شوهرش

وکیل خانوادگی دیوانسالار بخاطر خروجشان از دفتر و رفتن به خانه دیوانسالار ، شیرین و صابر

را ملامت میکند و در همین موقع صابر که میخواهد دخالت کند توسط وکیل صدق نوری

مورد خطاب قرار میگیرد و میگوید : شما چیکاره ای که خودتو نخود هر آشی میکنی

این باعث میشود شیرین واکنش نشان دهد و صابر را شوهر آینده خود معرفی کند.

قطع رابطه هوشنگ با زن صیغه ایش

هوشنگ برای دیدن مهری به خانه اش میرود که متوجه می شود

او خانه را خالی کرده و به شهرستان رفته است.

فرهاد و شهرزاد در مورد اعدام ، گذشته واتفاقاتی که دارد می افتد

و همینطور نقشه فراری دادن مصدق حرف هایی میزنند

تیموری ، بهبودی و ماجرای نقش هاشم در فراری دادن ثریا

تیموری و بهبودی با هم قراری دارند که در آن مواد مخدری که

برای گوشمالی هاشم خان لازم است را بهبودی به تیموری بدهد.

در همین میان تیموری ماجرای کمک هاشم خان به فراری دادن همسر بهبودی را برای بهبودی شرح می دهد.

وقتی بهبودی به خانه بر میگردد نامه ای از سمت همسرش ثریا به او می رسد

که در آن او را تهدید کرده که اگر خیال بدی به سر او بزند

اسنادی که از کار های غیرقانونی او دارد را یکی از افراد امین او منتشر میکند.

که این سبب عصبانیت زیاد بهبودی و شلیک به در و دیوار خانه می شود.

دیدار با دوست سهراب که با دکتر مصدق در ارتباط است

سهراب و فرهاد برای اطلاع از وضع دکتر مصدق به دیدن دوست سهراب می روند

که متوجه تاریخ تبعید او شوند و دوست سهراب این موارد را به آنها میگوید.

سروان آقا پرویز به کمک خواهر اکرم ، نامه ای را به شهرزاد می رساند تا شهرزاد همراه با شیرین به دیدن اکرم برود.

خلاصه داستان قسمت ششم از فصل سوم سریال شهرزاد

در قسمت ششم از سریال شهرزاد در ابتدای داستان فرهاد و سهراب به اطراف زندان می روند

تا در مورد محل زندانی شدن دکتر مصدق و رفتار های مورد نظر اطلاعاتی بدست آورند

سپس اطلاعات بدست آمده را در جمعشان برای بقیه میگویند.

تا برای نقشه ی فراری دادن دکتر مصدق برنامه ریزی کنند.

اصغر شاگرد مغازه ی هاشم خان ، نیز به اطراف مدرسه دختر هاشم می رود تا او را ببیند.

پس از آن اصغر پیش میترا و دوستش می رود و سلام میکند که دوستش میفهمد

و خداحافظی میکند تا این دو با هم حرف بزنند. بعد از آنکه میترا به اصغری میگوید به خواستگاری اش بیاید

مردی به میترا بد نگاه میکند که اصغری دستش را میگیرد و با او دعوا میکند

و همینکه میترا خانم می رود اصغری نیز میترسد و از آن مرد عذرخواهی میکند.

درد دل های هاشم و فرزندش فرهاد

هاشم خان در خانه سراغ فرهاد را میگیرد و پس از آن به اتاقش میرود تا باهم گپ و گفت پدر و پسری ای داشته باشند.

هاشم ماجرای عاشقانه هایش با بلقیس دیوانسالار را میگوید.

و اینکه بخاطر او به دار و دسته ی بزرگ آقا رفته است.

همچنین به او میگوید خیلی مراقب باشد تا دوباره شهرزاد را از دست ندهد.

همچنین خود را مقصر این اتفاقات و داستان های بین قباد و فرهاد و شهرزاد می داند

و به همین دلیل از او معذرتخواهی میکند.

همچنین در بخشی سخن بسیار زیبایی میگوید :

انسان هر چقدر به روشنایی نزدیکتر می شود ، تاریکی های وجودش را بهتر میبیند و به آنها پی میبرد.

در همین حین ، دو نفر می آیند و زیر ماشین هاشم خان بسته هایی را جاسازی می کنند.

سفر هاشم خان و اصغری به کاشان برای تجارت فرش

صبح زود هاشم خان بیدار می شود تا به سمت کاشان حرکت کند که

در حیاط منزلشان ، مرضیه خانم می آید تا آقا هاشم را بدرقه کند

که میگوید کاش نمیرفتی چون خواب بدی دیدم.

که در نهایت برای هم کمی حرف های عاشقانه می زنند

دستیار سروان آقا پرویز همچنان به دنبال هاشم خان است و او را تعقیب میکند.

آقا هاشم اصغری را پس از اینکه جلوی خانه میبیند از او میخواهد تا قالیچه ای را از اتاق کناری بیاورد

که در خانه میترا خانم را میبیند و میترا خانم از او میخواهد هوای هاشم خان را داشته باشد

که در اینجا اصغری و میترا نیز به هم ابراز علاقه میکند ( داره یواش یواش هندی میشه سریال شهرزاد)

اصغری و هاشم خان به سمت کاشان حرکت میکنند.

فرهاد نیز صبح زود بر میخیزد و تفنگش را بر میدارد و حرکت میکند.

خواستگاری اصغری از میترا دختر هاشم خان

اصغری در مسیر با هاشم خان در مورد ازدواج حرف میزند

و در نهایت میترا خانم را خواستگاری میکند

که در ابتدا باعث عصبانیت هاشم خان می شود

اما پس از آن هاشم خان از او میخواهد سوار ماشین شود

نقشه فراری دادن مصدق توسط فرهاد و دوستانش عملی می شود

سهراب و فرهاد جلوی زندان منتظر خروج مصدق اند که سهراب میگوید ترسیده است و نمیداند چرا آنجاست.

که در همین حین اتومبیلی که مشکوک به حمل دکتر مصدق است از زندان خارج می شود.

هاشم خان و اصغری با هم در راه حرف هایی میزنند که در همین حین هاشم خان میگوید

نظر میترا خانم شرط است و اصغری نیز با دیدن موافقت هاشم خان دست ایشان را میبوسد.

فرهاد و سهراب نیز در حال تعقیب اتومبیل حامل دکتر مصدق اند.

دستگیری هاشم خان و اصغری بخاطر پاپوش حمل مواد مخدر

در ایست بازرسی نیز هاشم خان را متوقف میکنند و ماشین هاشم خان را میگردند.

که مواد مخدری که شب قبل افراد ناشناس جاساز کرده اند را می یابند.

و اصغری و هاشم خان را دستگیر میکنند.

فرار هاشم خان از پاسگاه توسط افراد ناشناس

در حین بازجویی افرادی با صورت پوشیده به پاسگاه حمله میکنند و هاشم خان و اصغری را فراری میدهند.

فرهاد و سهراب نیز صورت هایشان را می پوشانند

دیدار هاشم خان و شاپور بهبودی در خرابه های میان کویر

هاشم خان را نیز به جایی نامعلوم منتقل میکنند و در آنجا هاشم خان شاپور بهبودی را میبیند

دستیار سروان آقا پرویز نیز از یک بلندی میرود و از آنها عکس بر میدارد.

شاپور بهبودی و هاشم خان در مورد اینکه بهبودی از کجا فهمیده است

هاشم خان را دستگیر کرده اند و چرا او را نجات داده است حرف می زنند.

و شاپور بهبودی نیز در نهایت شروع به درد دل هایی

که همیشه برای افرادی که میخواهد آنها را بکشد میکند.

و در نهایت میگوید فقط یک نفر را دوست داشتم که ثریا بود و تو او را از من دزدیدی

هاشم خان میگوید من علاقه ای به شنیدن حرف هایت ندارم که در همین حین

با اشاره بهبودی نوچه هایش اسلحه به دست هاشم خان را نشانه میگیرند.

و هاشم خان هم از نفرت ثریا به بهبودی میگوید

قتل دوستان فرهاد توسط ساواکی ها

در همین حین سهراب که با فرهاد است میگوید که این ها

همه نقشه است و او آنها را لو داده است

که این سبب میشود فرهاد با فرار به سمت جلال

و دوستانش به آنها بگوید سهراب خیانت کرده است.

ولی دیر شده و پلیس ها اسلحه به دست جلال و دو دوستش را میکشند

کشته شدن اصغری و هاشم خان توسط بهبودی و عکس گرفتن دستیار سروان آقا پرویز

همچنین در همین حین افراد شاپور بهبودی ، شروع به تیراندازی به سمت اصغری میکنند و او را نیز میکشند

پس از آن تیراندازی به سمت هاشم خان را شروع میکنند و او را نیز میکشند.

و شهربانی چی ها سهراب را نیز میکشند و فقط فرهاد را زنده دستگیر میکنند.

و او را زیر مشت و لگد میگیرند. شهرزاد در همین حین از خواب میپرد.

اصغری و هاشم خان در آغوش یکدیگر جان میسپارند.

این قسمت را به جرات میتوان غم انگیز ترین قسمت شهرزاد دانست.

 

خلاصه داستان قسمت هفتم از فصل سوم سریال شهرزاد

در ابتدای قسمت هفتم میترا و خواهر کوچک شهرزاد در حال حرف زدن و پرو کردن لباس عروس برای میترا هستند.

و در مورد ازدواج میترا با اصغری حرف میزنند.

مادر شهرزاد و مادر هاشم نیز در حال آماده کردن غذا و صحبت درباره خاطرات و طبع و اشتهای آقا هاشم و آقا جمشید هستند.

خبر مرگ آقا هاشم و دستگیری فرهاد به شهرزاد می رسد

شهرزاد نیز در بیمارستان با خانه ی دیوانسالار تماس میگیرد و از بتول خانم میخواهد گوشی را در گوش امید بگیرد.

که در همین حین که دارد صدای پسرش را میشنود ، ماموری از شهربانی می آید و به او میگوید خبر بدی برای او دارد.

و پس از آن شهرزاد به سرعت به خانه میرود و با چهره ای اشک آلود ، در حیاط خانه در حالی که مادرش و مرضیه خانم

و خواهرش و میترا به او مینگرند به زمین می افتد و از باغچه خاک برداشته و روی سرش میریزد.

ملاقات سرهنگ تیموری و فرهاد در زندان

در صحنه ای دیگر سرهنگ تیموری در زندان به دیدن فرهاد می رود و با او به صحبت در مورد جرائمش و … می پردازد.

و از او میخواهد همدستانش را معرفی کند ، که او نیز میگوید همه را نوشته و فقط همان است.

که تیموری دستور بر زدن او میدهد و از زندان خارج می شود.

خانه ی هاشم خان تبدیل به ماتم خانه شده است ، مرضیه خانم و میترا به شدت در حال زاری و گریه هستند.

که هوشنگ وارد می شود و وسایلی که ژاندارمری به او داده است و وسایل آقا هاشم و اصغری است را به آنها بدهد.

پس از آنکه شهرزاد از اتاق خارج می شود ، حمیرا شروع به انتقاد از برنامه ریزی فرهاد برای فراری دادن مصدق میکند.

و اینکه باورش نمی شود آقا هاشم افیون و مواد مخدر قاچاق میکند.

رسیدن نامه ی عاشقانه اصغری به دست میترا دختر هاشم خان

شهرزاد هم از بین وسایل آقا هاشم و اصغری ، نامه ای که اصغری به میترا خانم نوشته است را به او میدهد تا بخواند.

شهرزاد وسایل آقا هاشم را به زیرزمین میبرد و شروع به بررسی آنها و اشک ریختن و یادآوری حرف های آقا هاشم میکند.

شیرین و عبدلی نیز که از شنیدن این خبر خیلی ناراحت هستند. در حال مرور خاطرات آقا هاشم و اشک ریختن هستند.

ماجرای قتل هاشم خان و همکاری بهبودی و قباد در قاچاق مواد مخدر به سروان آقا پرویز می رسد

سروان آقا پرویز نیز به دیدن دستیارش می رود با عصبانیت از او توضیح میخواهد در مورد حوادث اخیر

که او نیز ماجرای قتل آقا هاشم توسط بهبودی و در جاده قم و همچنین سایر موارد را برای او توضیح میدهد.

و عکس ها را نیز به سروان آقا پرویز نشان می دهد و حرف های بهبودی را در مورد شراکتش با قباد در حمل و نقل مواد مخدر

و سایر موارد را نیز برای سروان آقا پرویز توضیح می دهد. سروان آقا پرویز پس از دیدن عکس ها بسیار خوشحال شده و از او تشکر میکند.

نصرت جویای ارتباط قباد با ماجرای قتل هاشم خان و دستگیری فرهاد می شود

نصرت نیز با عصبانیت به دیدن قباد می رود و روزنامه و داستان قتل هاشم را به او نشان میدهد و از او توضیح میخواهد.

که قباد میگوید این نقشه ی او نبوده و او نخواسته بود ، آقا هاشم بمیرد.

و با عصبانیت به تیموری زنگ میزند و او را مورد فحاشی قرار میدهد.

پس از آنکه تیموری تماس را بر روی قباد قطع میکند ، قباد به نصرت میگوید چند نفر را بردار و او را بکشند.

که نصرت میگوید تیموری از کشتن هاشم نفعی نمیبرده است

اعتراف شاپور بهبودی به قتل هاشم خان و قطع همکاری قباد با او

که قباد در آن لحظه میفهمد  قتل هاشم کار بهبودی است و به دیدن او در خانه اش میرود.

و از او علت قتل هاشم را جویا می شود که شاپور بهبودی میگوید عمه بلقیس

و همسرش ثریا بخاطر ماجرای فراری دادن ثریا و تیموری بخاطر اینکه ماجرا را برای او شرح داد

و خود قباد بخاطر ماجرای جاساز ، در این قتل سهیم هستند.که قباد به او میگوید اینکه زنش حاضر شده با هاشم فرار کند و با او نماند.

جوابش را باید خود شاپور پیدا کند و به هاشم ارتباطی نداشته است. و پس از آن شراکت و همه چیز را با او تمام میکند.

در راه برگشت ، قباد حرف هایش با بهبودی را برای نصرت شرح میدهد و نصرت میگوید در مورد پایان شراکت کار خوبی کرده است.

و در مورد قتل هاشم نیز گفت به وقتش با بهبودی تسویه حساب میکنیم

قتل دارمی به دست سروان آقا پرویز

سروان آقا پرویز و دارمی دستیارش با هم به دیزی سرا میروند و او دارمی را به دیزی دعوت میکند و میگوید تا میتواند بخورد.

سپس او را به خانه اش می رساند و از او میخواهد گزارش را مهر و امضا کند و انگشت بزند.

همچنین عکس ها و دوربین را هم به او بدهد. پس از اینکه دارمی حرکت میکند او را زیر می آورد و میکشد و فرار میکند.

دادن خبر مرگ هاشم خان به فرهاد دماوندی توسط سرهنگ تیموری

تیموری دوباره به ملاقات فرهاد می رود و از او میخواهد اعتراف کند که فرهاد حرف های سابقش را میزند.

تیموری خبر مرگ پدر فرهاد را در همان لحظه به او میدهد که فرهاد باور نمیکند

و میگوید تو میخواهی مرا آزار بدهی که تیموری روزنامه را به او نشان میدهد.

و میگوید آنها شبیه هم هستند با این تفاوت که تیموری در بدست آوردن مریم

ناموفق بود ولی فرهاد تواسنت شهرزاد را تصاحب کند.

ولی یک بچه را نیز بی مادر کرد که این جرم سنگینی است. فرهاد از او یک سیگار میخواهد.

که وقتی او سیگار را می دهد دستش را دور گردن او می اندازد

و میخواهد او را خفه کند که او همکارانش را صدا میزند و به کمکش می آیند.

سپس او را میزند و میگوید مسبب همه ی این اتفاقات عشق فرهاد و شهرزاد است

و اگر او به تصاحب شهرزاد اصرار نمیکرد الان پدرش و اصغری نیز زنده بودند.

و میگوید دلش برای مرضیه خانم میسوزد که هنوز کفن آقا هاشم خوش نشده

باید شاهد اعدام فرهاد باشد که فرهاد با عصبانیت میگوید دلت برای خودت بسوزد.

اجازه ندادن به قباد برای شرکت درمراسم هاشم خان توسط شهرزاد

فرهاد وقتی در زندان تنها می شود ، شروع به اشک ریختن بخاطر از دست دادن پدرش میکند.

در قبرستان همه بر سر مزار آقا هاشم و اصغری گرد هم آمده اند

و مرضیه خانم و خانواده اش و همچنین مادر اصغری در حال گریه و زاری هستند.

که وکیل صدق نوری سروان آقا پرویز را میبیند و نگران شیرین خانم و صابر عبدلی می شود ، همچنین اکرم نیز به زایمانش نزدیک می شود.

و مادرش قابله را برای کمک به وضع حملش خبر میکند. قباد و دار و دسته اش در همین حین برای عرض تسلیت به سسر مزار آقا هاشم می آیند.

که شهرزاد به مقابله با او می شتابد و با یادآوری اینکه این کار ها زیر سر اوست به او میگوید گورش را گم کند.

که این واکنش شهرزاد باعث می شود قباد برگردد و در سر مزار حاضر نشود.

پس از اتمام مراسم ، حمیرا می آید و میبیند که هوشنگ بر سر مزار آقا جمشید

در حال گریه و زاری است که او را دلداری میدهد و با هم به سمت ماشین میروند.

همچنین شهرزاد میگوید دیر تر باز میگردد که مادرش میگوید نگران می شود.

و همین سبب می شود وکیل صدق نوری بگوید من ایشان را میرسانم.

پس از رفتن سروان آقا پرویز ، شیرین پیش شهرزاد می رود و به او تسلیت می گوید.

که شهرزاد نگران شده و میگوید خطرناک است و نباید شیرین به آنجا می آمد.

شیرین میگوید مطمئن است قباد در این ماجرا ها دست دارد و در مورد ماجرای فرهاد نیز با اون همدردی میکند.

تولد فرزند اکرم و خوشحالی سروان آقا پرویز

و میگوید در پی این است که اکرم را بیابد تا شهادت را پس بگیرد که شهرزاد میگوید اکرم پیغام فرستاده بود.

و درخواست دیدن هر دو ما با هم را داشته است ، سروان آقاپرویز به سرعت خود را به خانه ی اکرم می رساند

که در همین حین اکرم بچه اش را به دنیا می آورد و سروان آقا پرویز

پس از دیدن سلامت اکرم و بچه اش شروع به رقص و خوشحالی میکند.

خلاصه داستان قسمت هشتم از فصل سوم سریال شهرزاد و آنچه در این قسمت خواهیم دید

سروان آقا پرویز برای بچه اکرم برنامه هایی دارد تا او را به وقت مناسب معرفی کند

شهرزاد و سرهنگ تیموری با یکدیگر جلسه ای دارند که با عصبانیت شهرزاد پایان می یابد

شهرزاد و شیرین به کمک صابر عبدلی به دیدن اکرم می روند.

شیرین نیز در مورد آزادی فرهاد نقشه هایی دارد که با شهرزاد در میان می گذارد.

فرهاد دماوندی را نیز به دادگاه میبرند تا بخاطر جرمش در مورد او قضاوت شود.

و شهرزاد و فرهاد قبل از این جلسه ی دادگاه با هم ملاقاتی دارند.

شیرین پس از ملاقات با اکرم در مورد اینکه قباد و نصرت بزرگ آقا را به قتل رسانده اند

مطلع می شود و این حال او را بسیار خراب میکند.سروان اقا پرویز نیز به خاش تبعید می شود

شیرین برای قتل قباد و نصرت برنامه ریزی میکند

شهرزاد در مورد آزادی فرهاد مجبور می شود از قباد خواهش کند تا به او کمک کند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازی